Published Article on Syahmashg Music Blog (Persian)

 

از کی و از چه گله کنیم

 لازم بە یادآوری است کە این متن در اردیبهشت ماه ١٣٨٦ در وبلاگ سیاه مشق چاپ گردید و امروز پس از دە سال با اندکی تغییر و تصحیح دوبارە در صفحە شخصی ام باز نشر می گردد

سالها و شاید قرنهاست در این دیار نوازنده و اهل موسیقی تنها سازش را زده و آنچه بر سر او و هنرش آمده را با سکوت خویش در تنهائی هایش پذیرفته و مهر تایید بر آن زده است. برای او نواختن ساز و اجرای موسیقی بر روی صحنه و زندگی آرام و بی دغدغه مهمترین چیز بوده و بدست آوردن آن رابه هر قیمتی حتی با زیر پا گذاردن ارزشهای هنری و معیارهای خاص انسانی اش پذیرفته است. پیداست از دوره قاجار تا کنون چه بر سر موسیقی در این دیار آمده و در ادامه همان نسل تربیت یافته که موسیقی را به شیوه مکتب خانه ای و سینه به سینه آموختند، راویان فرهنگ موسیقی و آینه تکرار روشهای پیشینیان درعصرحاضرند. نوشتن، نقد، بحث، تفسیر و انتقاد را حتی امروز در قرن ٢١  نمیتوان در این جامعه جای داد به دلیل همان ریشه هایی که می شناسیم و بحث گردید و تنها باید اهل طرب را مورد لطف و تعریف و عنایت قرارداد مبادا نازک دل هنرمندشان بشکند. حتی اگر نواز نده ای یاموسیقیدانی گفتار یا نوشتاری را بر اوضاع نابسامان و تلخ موسیقی بیان دارد و از دردها و زخمهای چرکینی که سالهاست سر باز کرده و تن رنجور هنر ایران را بیمارتر و نا توان تر میکند سخنی به میان آورد.اولین گروهی که بر او خورده میگیرند همکاران او هستند. او را با چوب تکفیر فلک می کنند و چون روز روشن است، دیگر از جامعه وغیره در برابر دفاع از حقوق طبیعی خویش به عنوان کسی که شغلش هنر است چه توقعی می توان داشت! اجراهای موسیقی انحصاری گردیده و تمامی برنامه ها را یا دولت بر گزار می کند یا دارای حامی مالی شخصی میباشد. البته دیگر مهم نیست شرکت سرمایه گذار فعالیتش در رابطه با هنر باشد چون ما در اجرای بهترین گروهها تا امروز دیده ایم سرمایه گذاران همگی صاحبان شرکتهای خدماتی و… بوده اند. البته نوع دیگر این موضوع تا سال پیش رواج خوبی داشت که به نفع کودکان سرطانی و بیماریهای خاص نیز برنامه هایی در سالنهای معروف و بزرگ تهران اجرا میگردید و در اینجا موضوع مهم اجرای برنامه ها بوده نه کیفیت یا بار فرهنگی و پیامهای هنری اجتماعی یا پیشبرد هنر موسیقی! خوب اگر جزو این دسته موسیقیدانان باشی میتوانی نان و آبی و شهرتی هم کسب کنی، حتی کنسرتهای چرب اروپا را هم صاحب شوی و گروه تو ره صد ساله اش را در یک سال هموار می کند. “بنده قصد ندارم حرفها و درد دلی را که سالها همه به زبان می آورند و عمل نمی کنیم را دوباره تکرار کنم.” خوب میدانیم که از حرف تا عمل فرسنگها راه باید رفت و کو و کجاست رهرویی که راه پیماید. در کشوری که مردمش بر اثر فشارهای مالی و اقتصادی و شکافی که بین آنها و فرهنگ و هنر قومیشان پیدا شده دیگر برایشان مهم نیست که این هنر زنده باشد یا نه! بسیار طبیعی است. گروە میانە بجای قرار دادن بودجه برای هنر و ادبیات و موسیقی یا دیدن کنسرت پولشان را برای شام خوردن در رستورانهای مجلل شهر صرف  نمایند. سالهاست از دانشگاههای هنر و تهران و آزاد و…کارشناس و فوق دیپلم موسیقی تربیت شدە و به جامعه تحویل داده شده. آیا بازار کار برای این افراد آماده گردیده آیا ارکستر و گروهی برای این افراد وجود داردکه کار کنند تازه اگر هم خودشان با تمام مشکلات موجود بتوانند گروهی تشکیل دهند کجا اجرا کنند و برای رفتن بروی سن نیز باید از هفت خوان وزارت ارشاد بگذرند. با تمام اینها، مبلغ اجاره سالن را از کجا بیاورند. خوب پر واضح است دیگر گروههای درجه چهار و پنج نیز خبری از اجراهاشان نیست

 میدانیم تلویزیون، وزارت ارشاد وحوزه هنری سه راس مثلث اجرایی و صاحب امتیاز برای دادن مجوز می باشند. رادیو تلویزیون محدوده فعالیت و نوع کارهایش مشخص است، ارکستر آنجا هم تمام کارهایی که آماده می کند شبیه بهم، یک رنگ ویک دست مثل یک شانه تخم مرغ که از یک مرغداری آمده باشد است. حوزه هنری هم تکلیف و روال اجراها و حتی چاپ کاستهایش مشخص و معلوم است، تنها بعضی افراد و گروهها می توانند در آنجا فعالیت کنند. در این بین تنها جایی که به گروهها و اجراهای موسیقی در این سالها توجه بیشتر داشته وزارت ارشاد اسلامی است. خوب بر اساس تحمل و صبر شرقی که یکی از آداب کشورهای جهان سوم است. برای دریافت مجوز، تمامی مواردی که آن مرکز به جبراعلام میدارد را پذیرفته و بی چون چرا قبول می نمایی و بارها رفت و آمدهای بی مورد را برای دریافت مجوز کنسرت صحنه ای انجام میدهی. جالب توجه اینکه یک قطعه شعر را که  در اجرای دو ماه پیش پذیرفته شده را در اجرای تازه رد یا باید بعضی از بیتهایش را حذف کنند. “البته این به احتمال از دقت فراوان و تحصیلات دانشگاهی و آکادمیک  کارشناسهای آن مرکز است که یک کارشناس به فاصله دو ماه دو نظرمتفاوت بدهد.” آیا برای جمعیتی هفتاد میلیونی و کشوری که با پیشینه تاریخی و فرهنگی دهان پر کنش این تعداد ارکستر و این تعداد اجرا در سال کافی است؟ اینها  تنها مشکلات اجرای برنامه در پایتخت است البته باید گفت درمقابل در بعضی از شهرهای بزرگ حتی شاهد اجرای یک کنسرت در سال هم نیستیم. نمیتوان از این موضوع هم گذشت که مردم ما دچار فاجعه و فقر فرهنگی شده اند، در گذشته نیز بیشتر مردم ما طرفداران موسیقی کاباره ای بوده اند و در آن زمان نیز به موسیقی جدی کم لطفی و بی توجه ای میشد، امروز نیز هنوز بعد از گذشت زمانی کمتر ازیک نسل مردم مایل به شنیدن همان نوع موسیقی و آوازند و از موسیقی جدی نیز توقع پایکوبی و شادمانیهای عوامانه دارند. من کاری به شرایط موجود و مشکلاتی که سازمانهای اجرایی در برابر هنرمندان ساخته اند ندارم آنها بخش بزرگی از سدهای مقابل شکوفایی هنرمند و موسیقیدان است، اما نیمی دیگر را خود ما با کم کاریهایمان و سود جویی و کوتاه نگریهایمان باعث شده ایم. فقر فرهنگی جامعه نیز دامن بر این قضایا زده است. اگر جامعه جایگاه هنر ملی خودرا می دانست هرگز دچار این کاستیها و دردها ی بی درمان فرهنگی نمی گردیدیم

 به عنوان یک ایرانی و یک اهل هنر موسیقی که سالها تلاش شخصی و زندگی خود را برای یادگیری و کار موسیقی گذاشته و بهترین روزهای عمر را بجای رفتن پی دلالی هنر وارائه و فروش هنر به قیمت نازل و پر کردن جیبهایمان در گوشه ی تنهایی خویش به تحقیق و کار موسیقی پرداختەایم و با تشکیل گروه و فعالیت در ضمینه موسیقی کردی و ایرانی امروز می تواند سخن خویش را با ساز، هنر و موسیقی باز گوییم

در مقابل تلاش خود به جای کسب حقوق خویش، شامل بی توجهی های اجتماعی و سازمانهای اجرایی می گردیم و حتی از کم لطفیهای همکاران خویش نیز بی نصیب نیستیم. روشن است برای رشد در جامعه بیمار هنریمان یا باید در “فستیوالهای فجر” وغیره شرکت و حضور داشته باشی یا اینکه به نوعی تحت حمایت از سازمانها و مراکز دولتی قرار بگیری و یا سرمایه دار و متمول باشی

اگر در چنین شرایطی باشی رشد و ترقی و حرکتی نجومی خواهی داشت. آری میدانم و خوب هم میدانیم! بزرگان موسیقی و پیش کسوتان موسیقی بر سر ما حق دارند و چون استادی به حرمت اند و از تلاش و آثارشان همیشه حمایت خواهد شد، اما این دلیلی بر آن نیست که همیشه میدان را به آنها بدهیم، آیا در زمان حیات و شکوفائیشان برایشان کاری کرده اید؟ که امروز سنگشان رابه سینه و هنرشان را به کول می کشید و تند تند چه قبل مرگ و چه بعد آن برایشان مراسم می گیرید. چرا بجای حمایت و همکاری جوانان در مقابلشان سنگ می اندازیم، آیا قصدتان نابودی هنر است؟ ما چه بخواهیم و چه نخواهیم هنر و فرهنگ این قوم راهش را با تمام ناهمواریهایی که تا امروز دیده و تاریخ گواه آن است پیش می گیرد و پویایی و تکامل هنر هرگز باز نخواهد ایستاد. این زنجیره را تنها جوانان که هنر و فرهنگ قومی را از نسل پیش دریافت کردندند به آینده گان خواهند رسانید.چه ما باشیم یا نباشیم. این یک واقعیت انکار ناپذیر است. آیا بهتر نیست به جوانان هم کمی موقعیت بدهیم و برایشان راه کار و تجربه را باز گذاریم تا در آینده از کادری آزموده و با توان استفاده کنیم. تا کی می خواهیم اشتباهاتمان را تکرار و گردن یکدیگر بیندازیم و از نقد و باز بینی خود بگریزیم؟ چه بخواهیم و چه نخواهیم زمان می گذرد و ما در برابر آینده گان باید پاسخگو باشیم

آبان ماه سال گذشته بعد از نامه نگاری و باز بینی فایل کنسرتها و تجربه های ما و گروه دیلان و آخرین برنامه ای که سال ١٣٨٣ درسالن رودکی داشتیم قرار شد تالار وحدت را برای اجرایی در اردیبهشت ١٣٨٦ به گروه ما بدهند. روزهای پایانی سال ١٣٨٥ طبق روال پیگیریهای رایج اداری در ایران دنبال کارهای برنامه ذکر شده بودم. پیشتر موسیقی و قابلیت گروه برای اجرای وحدت مورد تائید قرار گرفته بود،  طی چند تماس تلفنی که باخانمی که مدیر دفتر مسئول سالن رودکی  آقای ‘ضیاء پور” بودند. پس از هر بارتماس بنده پاسخ درستی برای اجرای ما نمیدادند، به اجبار یکروز با اصرار فراوان به اتاق مسئول سالن آقای ‘ضیاء پور’ رفتم، ایشان برای پاسخ دادن سعی داشتند تنها از مشکلات خود صحبت کنند می گفتند “ما الان به اسم بنیاد رودکی داریم فعالیت می کنیم یعنی یک سازمان خود گردان که باید هزینه هایش را بتواند با اجاره دادن سالن از جیب هنرمند در بیاورد. یک گروه جوان که شناخته شده نیست چگونه می تواند سالن را پر کند و هزینه های جاری ما را بپردازد، ما ترجیح می دهیم با گروههایی که شناخته شده اند کار کنیم و مهم پر شدن سالن و در آمد ماست نه اجرای یک برنامه.” در ادامه گفتند “شما میتوانید برای اجرایتان هر شب چک سه میلیون پانصد هزار تومان رابدهید ما دیگر نمیتوانیم مثل گذشته با شرایط شصت در صد گروه و چهل در صد سالن کار کنیم.” در پاسخش گفتم خوب روشن و قابل فهم است آدمهایی که شناخته شده نیستند هر چند کار متفاوت و حرفه ای انجام دهند، چون پول ندارند شناخته نخواهدشد. در حالی که گروههایی هستند با کارهای تکراری خود تنها به خاطر نامشان امروز از شعور مردم استفاده سوء خود را می برند و برنامه های قدیمی خود را با کمی دستکاری با نامهای مختلف به خورد مردم می دهنددر ضمن افرادی را هم می شناسم که صبحها کارمند اداری آن مرکز موسیقی هستند و به عنوان نوازنده نیز درگروههای آن مرکز کار می کنند، شبها هم در قهوه خانه ها ی سنتی تهران کنار دیزی های آبگوشت برای رضای خلق خدا مطربی می کنند وبه قولی هم از توبره می خورند هم سری به آخور دارند و به اطمینان در تالار وحدت که سهل است در کنسرتهای خارج کشور از طریق آن مرکز شرکت و اجرای برنامه دارند

به راستی دیگر هنر و واقعیت آن مهم نیست تنها ابتذال و هیاهویی که در آن است چشم گیر ترو ارزنده تر از هر چیز دیگری خواهد بود. با این تفاصیر بهتر است در تالار وحدت را گل بگیرند. ما که سرمایه دار نیستیم که برای اجرای برنامه هایمان پولهای هنگفت بدهیم و اگر چنین مبالغی را هم قرار است خرج کنیم در جایی صرف می نمائیم که کسی برای اجرای برنامه و کارهایت مجوز و تائیدی ندهد. ما در ایران مگر چند گروه موسیقی کردی داریم که مشغول کار و فعالیت هستند، شاید به تعداد انگشتان یک دست آیا نباید از گروههای دیگری هم که مشغول فعالیت است حمایت کنیم. ما چه مقدار با موسیقی هنری کرد آشنا هستیم و به چه اندازه شناخت در این مورد داریم، آیا موسیقی کردی همان است که سالها توسط چند گروه موجود در ایران به خورد ملت داده شده؟ متاسفانه در ایران موسیقی کردی را تنها با آهنگهای شادی که در عروسی های کردستان اجرا می گردیده میشناسیم. تعبیری به عنوان یک موسیقی عاشقانه را در ذهن شنونده های ناآشنا به این فرهنگ ساخته اند. در حالی تغزلی بودن این موسیقی جزیی کوچک از آن فرهنگ است. بیشتر از هر چیز حس حماسی و تصویری بودن و واقعگرایی این موسیقی را باید باز شناخت. با تاسف می بینیم برای کسب در آمد وداشتن بیننده بیشتر گروههای معروف پوچ ترین ملودیها و ترانه ها را تحت نام موسیقی هنری به خورد مردم نا آشنا با این فرهنگ میدهند. گرچه استفاده از ترانه های عاشقانه و شاد، خود باعث تحولی در موسیقی ایرانی گردید که از فضای رکود و کرختی ده سال پیش در آید. اما موسیقی کردی تنها آهنگهایی نیست که توسط گروههایی چون شمس و کامکارها اجرا می گردد کە در این آثار تنها شعرهای عاشقانه و شادخوانده شوند. والبته در اینجا تنها می خواهم از عادتی که در جامعه ما جاریست و همه از آن پیروی و تقلید می کنند گلایه نمایم، پیروی از مد و تقلید در هنر نیز دامنگیر ماست. امیدواریم بجای حسادتهای تعصب آمیز و تکرار های کور کورانه به فکر ساختن شرایطی برای معرفی و اجرای موسیقی دربین مردم و ارتباط با جامعه باشیم. با صحبتهایی که شد و عدم کمک دولت برای اجرای برنامه آیا باید یک گروه موسیقی که در راه رشد و توسعه فرهنگ کشوری در حال تلاش و کار است گوشه نشین و غیر فعال شود و گروههای معمولی با کارهای سبک و تکراری تحت حمایت و لوای سازمانهای مربوط باشند. در پایان با جمله ای از متفکر شهیر’رومن رولان’ به نوشته هایم پایان میدهم

هر گاه هنر و انسانیت نتوانند در کنار یکدیگر زندگی کنند، بگذارید هنر بمیرد

چاپ شدە در وبلاگ سیاه مشق، اردیبهشت ١٣٨٦. ویرایش ١٣٩٨